جشن شیدایی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 17:56 توسط یه بنده خدا
|

كه ما بچه ها خيلی دوست داشتيم،
تابستونا كه گرماي شهر
طاقت فرسا ميشد،
براي چند هفته اي كوچ مي كرديم
به اين باغ خوش آب و هوا كه حدوداً
30 كيلومتري با شهر فاصله داشت،
اكثراً فاميل هاي نزديك هم براي
چند روزي ميومدن و با بچه هاشون،
در اين باغ مهمون ما بودن،
روزهاي بسيار خوش و خاطره انگيزي
ما در اين باغ گذرونديم
اما خاطره اي كه میخوام براتون تعريف كنم،
شايد زياد خاطره خوشی نيست
اما درس بزرگی شد براي من در زندگيم!
مامانم گفت بهش دست نزن...
