جشن شیدایی





خوشا لحظه قربانى کردن بت‏هاى ظاهر و باطن
 به پاى عشق
 و هم‏سفر شدن با راهیان کوى دلدار!

باغ انار


زماني‌ در بچگي باغ انار بزرگی داشتيم

كه ما بچه ها خيلی دوست داشتيم،

تابستونا كه گرماي شهر

 طاقت فرسا ميشد،

براي چند هفته اي كوچ مي كرديم

به اين باغ خوش آب و هوا كه حدوداً

30 كيلومتري با شهر فاصله داشت،

اكثراً فاميل هاي نزديك هم براي

چند روزي ميومدن و با بچه هاشون،

در اين باغ مهمون ما بودن،

روزهاي بسيار خوش و خاطره انگيزي

ما در اين باغ گذرونديم

اما خاطره اي كه میخوام براتون تعريف كنم،

شايد زياد خاطره خوشی نيست

اما درس بزرگی شد براي من در زندگيم!

 

ادامه نوشته

کمی لبخند بزن...

مامانم گفت بهش دست نزن...


 قدیما چطور میرفتن سرِ چشمه آب میاوردن ؟
ما پارچ که خالی میشه هیچکس مسئولیتشو به عهده نمیگیره

.
.
.
.
.
.

ﻣﺎﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺩﻡ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺪﺍﺭﯾﻢ ﺗﺎ ﻟﻨﮓ ﻇﻬﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﻢ
ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺯ ﺑﯿﮑﺎﺭﯼ
ﻭ ﺑﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﻤﻮﻥ ﻧﯿﺴﺖ…
ﻣﺎ ﺫﺍﺗﻦ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ..ﺑﺪﻧﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﻭﻗﺖ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ
ﺗﻨﻈﯿﻤﻪ
ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﯿﻢ ﻃﺒﯿﻌﺘﻤﻮﻧﻪ ﺩﯾﮕﻪ

.
.
.
.
.
.
من حاضرم آمونیاک خالص تنفس کنم ولی….
بوی ماه مهر به مشامم نرسه . . .

ادامه نوشته