دوسم داره،، دوسم نداره،،


شب، آنچنان زلال، که می شد ستاره چید
دستم به هر ستاره که می خواست می رسید
نه از فرازِبام،
که از پایِ بوته ها
می شد تو را در آینۀ هر ستاره دید
در بی کرانِ دشت
در نیمه هایِ شب
جز من که با خیالِ تو می گشتم
جز من که در کنارِ تو، می سوختم غریب
تنها ستاره بود که می سوخت
تنها نسیم بود که می گشت
”فریدون مشیری”
.jpg)
دیروز پس از یک هفته که مگسی در
خانه ام میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم یک هفته بود که با هم زندگی میکردیم.
شبها که دیر میخوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم میچرخید
صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود
در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱ روز است.
با خودم... شمردم
حدود ۷ روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود.
احساسم نسبت به او تغییر کرد.
به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.
غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. لابد فکر میکرده دنیا یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و شبها، تاریکی تمام آن را فرا میگیرد.
شاید هم مرا بلایی آسمانی میدیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!
شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد.
من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام.
شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.
شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل»
می آموخته و میگفته که ما قبل از اینکه «بال» در بیاوریم،
شبیه این انسانهای بدبخت بوده ایم.
شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.
شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند.
شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند.
شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.
مگسی را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند...
مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود.
تو گویی که فکر میکرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کرد.
یا شاید از ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست...
بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:
کاش میدانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.
کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.
کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی، صرف نمیکردی.
کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمیشدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی این میز، متوقف شوی.
آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:
عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است:
شاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم
و می فهمم.
شاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.
نمیخواهم مگس گونه زندگی کنم.
بر می خیزم.
دنیا را میگردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ.
بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان میدهد.
...
مامانم گفت بهش دست نزن...


شده یه وقتایی توی انجام کاراتون
به جایی برسین که احساس کنین نیاز دارین یکی دستتونو بگیره ،
یا کمکتون کنه یا حتی یک راهنمایی کوچولو...
اونی که همیشه و هرلحظه و هرساعت از شبانه روز
که بهش نیاز داشته باشی و بدادت می رسه،
فقط و فقط خداست...
کاش اونایی که دوستشون داریم و دوستمون دارن مثل خدا بودن ،
خیلی خوب می شد، نه عالی می شد...
شایدم نه...
چون اون موقع دیگه کسی نیازش رو به خدا احساس نمی کرد...
اون موقع به عشق خدا هم فکر نمی کرد...
"عشق واقعی خداست"
"خدا تنها عاشقی است که فقط به فکر معشوقشه...
یعنی به خودش فکر نمیکنه...!!!
همه کار واسه ما انجام میده،
ولی مار کارایی که باید واسه خودمون انجام بدیم رو به زور انجام میدیم،
وقتی مشکل داریم می ریم پیشش و معذرت خواهی می کنیم ،
قول می دیم که دیگه اشتباهاتمون رو تکرار نمی کنیم،
ولی باز دوباره تکرارشون می کنیم...
خدا همیشه حضورش رو به ما نشون میده ،
حتی اگه بد هم نشون میده،
معنی اش اینه که نمی خواد اوضامون بدتر بشه ،
می خواد مارو نجات بده،
اما... ما بازهم نمی فهمیم...
ما بنده های خوبی واسش نیستیم
یعنی من بنده خوبی واسش نبودم...
خدایا منو ببخش که اینقدر دلت رو به درد آوردم
بازم دستمو بگیر...

تنها خداست که می ماند
مگذار چیزی تو را آشفته کند
یا چیزی تو را به هراس افکند
همه چیز در گذر است
و تنها خداست که می ماند
شکیبایی و پایداری کمندی است
که هر شکاری را به دام می کشد
آن کس که خدای را دارد
دیگر به هیچ چیز نیاز نخواهد داشت
و خدا به تنهایی او را کافی است
یاد باد آن روزگاران یاد باد

چشمههای “باداب سورت” به رنگ قرمز یا نارنجی واقع در استان مازندران.

باز کن پنجره ها را، که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد،
و بهار، روی هر شاخه، کنار هر برگ، شمع روشن کرده است.
همه ی چلچله ها برگشتند، و طراوت را فریاد زدند.
کوچه یکپارچه آواز شده است،
و درخت گیلاس، هدیه ی جشن اقاقی ها را، گل به دامن کرده است.
باز کن پنجره ها را ای دوست! هیچ یادت هست،
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست،
توی تاریکی شب های بلند،
سیلی سرما با خاک چه کرد؟