در زلالِ شب


شب، آنچنان زلال، که می شد ستاره چید

دستم به هر ستاره که می خواست می رسید

نه از فرازِبام،

که از پایِ بوته ها

می شد تو را در آینۀ هر ستاره دید

 

در بی کرانِ دشت

در نیمه هایِ شب

جز من که با خیالِ تو می گشتم

جز من که در کنارِ تو، می سوختم غریب

تنها ستاره بود که می سوخت

تنها نسیم بود که می گشت

 

 

                                                                           ”فریدون مشیری”

فصل عشاق...




پاییز را دوست دارم

به خاطر غریب و بی صدا آمدنش

رنگ زرد زیبا و خیره کننده اش

خش خش گوش نواز برگ هایش

 صدای نم نم باران های عاشقانه اش

پاییز را دوست دارم نه به خاطر رفتنش،

 عاشق خیس شدن زیر بارانش...

باغبان...(4)




باغبان من بودم در همان نزديكي دخترم تنها بود در شب تاريكي

تو نگاهش كردي دل من مي لرزيد مشكل آن سيب نبود كه چرا دزديدي

مشكلم قلبي بود كه ز دختر چيدي

من دويدم سمت دختر تنهايم تو نگاهم كردي كه چرا مي آيم

سيب را من ديدم كه تو دادي دستش خواستم پس گيرم سيب را از دستش

غضبم از اين بد كه چرا با دزدي مي ربايي قلبي مي فروشي مزدي

سيب دندان زده انداخت به خاك چون كه او ميفهميد سيب دزديست نه پاك

مشكل از خانه نبود كه چرا سيب نداشت

مشكل از سيب نبود كه چرا دزديدي

مشكل از باغبان نيست كه چرا تند دويد

مشكل آن دختر نيست كه چرا رفت و نيامد هرگز

مشكلت خود هستي كه چرا فكر نكردي يك دم

عشق با دزدي همچو باديست كه آورده برد از دستت

دخترم را بردم كه نيافتد دستت

و تو گر گوش كني اين پندم

سالها سال اگر عشق وجودت پر شد

هرگز از عشق شكستي نخوري

وبماند يادت : "  عاشق دزد خيانت كند آخر روزي "

و اگر عشق تو را مسكين كرد عاشقي اين باشد كه تو مسكين باشي

و به معشوقه خويش دست خالي بدهي

بهتر از دستي پر كه خدا نيز از آنجا دور است

پس بدان فرزندم

شايد آن سيب همان سيبي بود مثل آدم كه به حوا دادست

و من از كودكيم تا به كنون غرق اين افكارم

كه مگر آدم نيز خانه اش سسيب نداشت !؟

پایان...

بهاریست




باز کن پنجره ها را، که نسیم             روز میلاد اقاقی ها را                 جشن می گیرد،                     

        و بهار،                    روی هر شاخه، کنار هر برگ،          شمع روشن کرده است.


همه ی چلچله ها برگشتند،               و طراوت را فریاد زدند.

کوچه یکپارچه آواز شده است،      

   و درخت گیلاس،                      هدیه ی جشن اقاقی ها را،               گل به دامن کرده است.


باز کن پنجره ها را ای دوست!          هیچ یادت هست،


که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟                         تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست،

توی تاریکی شب های بلند،

سیلی سرما با خاک چه کرد؟




عشق


عاشق شدن "لیلی و مجنون"

به یکدیگر

***

هر روز که صبح بردمیدی                     یوسف رخ مشرقی رسیدی

کردی فلک ترنج پیکر                       ریحانی او ترنجی از زر

لیلی ز سر ترنج بازی                         کردی ز زنخ ترنج سازی

زان تازه ترنج نو رسیده                       نظاره ترنج کف بریده

چون بر کف او ترنج دیدند                        از عشق چو نار می کفیدند

شد قیس به جلوه گاه غنجش                   نارنج رخ از غم ترنجش

برده ز دماغ دوستان رنج                       خوشبوئی آن ترنج و نارنج

چون یک چندی بر این برآمد                افغان ز دو نازنین برآمد

عشق آمد و کرد خانه خالی                  برداشته تیغ لاابالی

    ****


ادامه نوشته

ساحل زندگی...

***

در ساحل شادیها و سختیهای زندگی 

با خداوند قدم می زدم...

به رد پای پشت سرمان که نگاه می کردم ،

در شادیها دو رد پا دیدم 

اما در سختیها یک رد پا بیشتر نبود...

... آنگاه به خداوند گفتم:

خدایا تو فقط در شادیها بامن بودی و

در سختیها بامن نبودی...

خداوند فرمود:

آن یک رد پایی که در سختیها دیدی،

رد پای من است،

که تو را بردوش خود می کشیدم...

***

صدف




سر گشته اي به ساحل دريا،

نزديك يك صدف،

سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !

***

گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او،

چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،

از سنگ بهتر است !

***

جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،

از سنگ مي دميد !

انگار

دل بود ! مي تپيد !

اما چراغ آينه اش در غبار بود !

***

دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئينه نيز روي خوش آشنا بديد

با صد اميد، ديده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،

در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد !

آئينه را شكست !


فریدون مشیری



عشقبازی به همین آسانی است



که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار هموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است
 

 


کوچه


بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم               همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم


شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،                            
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 


در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد        باغ صد خاطره خنديد         عطر صد خاطره پيچيد


يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم                    پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت                           من همه محو تماشاي نگاهت 


آسمان صاف و شب آرام                                     بخت خندان و زمان رام


خوشه ماه فرو ريخته در آب                                شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ                               همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد : تو به من گفتي :        از اين عشق حذر كن!         لحظه اي چند بر اين آب نظر كن


آب ، آئينه عشق گذران است                       تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!


با تو گفتم :‌     "حذر از عشق؟      ندانم!      سفر از پيش تو؟‌      هرگز نتوانم!


روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،      تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم         تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم                  سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!


اشكي ازشاخه فرو ريخت       مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد         ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم


رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!


ولادت امام هادی



ملائک رحمت ، با شوق زیارت ، دور سر حضرت

می سوزونن اسپند ، که می زنه لبخند

دورشو می گیرند ، هم به پاش اسیرند ، هم براش می میرند

بسکه دلربائه ، قبله‌ی دلائه

تو که آرامش دل جوادی

میخونه جبرئیل با شور و شادی

سرود میلاد تو رو یا هادی ، یا هادی

آرزو دارم ببینم ، باز دوباره سامراتو

می گیرم امشب برات ، طواف صحن و سراتو


رهی معیری


دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من

از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی

سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل

ضایع آن عمری که با این سست عهدان سر کنی

دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی

دشمنان را همچنان بر جاست کید و ریمنی

کاش بودندی به گیتی استوار و دیرپای

دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی

خداوندا سلام

دلــگیـــر مباش!

دلت کہ گیـر باشد!

رهـــــا نمے شوی!


خـداونـد...

بند گــاטּ ِ خود را


با آنچہ بہ آטּ « دل » بســته اند

مے آزمــاید

شعر


بگذرازنى،من حكايت ميكنم
وز جدايى هاشكايت ميکنم
ني كجا اين نكته ها اموخته؟
نى كجا داندنيستان سوخته ؟
بشنو از من ،بهترين راوى منم
راست خواهى هم نى و هم ني زنم
مشنو از نى ،نى حصارى بيش نيست
بشنو از دل ،دل حريم دلبريست
نى چو سوزد خارو خاكستر شود
دل چو سوزدخانه ى دلبرشود



  بیـا تا قـدر یکدیـگر بدانیـم ...



بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
ندانستیم اگر، از سر بدانیم

بیا اولاد آدم را از این پس
همان اعضای یک پیکر بدانیم

نه اینکه دیگران را بدترین عضو
و خود را کاملاً جیگر بدانیم

نه اینکه خلق را در آفرینش
مس و خود را فقط گوهر بدانیم

چرا خود را قشنگ و دیگران را
شبیه خرس یا عنتر بدانیم ؟

چرا در بین کلّ خواستگاران
فقط خر پول را شوهر بدانیم

و اموال پدر زن را چرا از
صفات خوب یک همسر بدانیم

درست است اینکه خود را فیلسوف و
خلایق را تماماً خر بدانیم؟

چرا هر صحبتی را زرت و پرت و
کلام خویش را محشر بدانیم

چرا در هر هنر یا حرفه، خود را
وجودی کاملاً برتر بدانیم

بس است اینقدر هی فیس و افاده
بیا تا قدر یک دیگر بدانیم


 بیـخودی خنـدیدیـم ...


بیـخودی خنـدیدیـم ...




بیخودی خندیدیم
که بگوییم دلی خوش داریم

بیخودی حرف زدیم
که بگوییم زبان هم داریم

و قفس هامان را
زود زود رنگ زدیم
و نشستیم لب رود
و به آب سنگ زدیم

ما به هر دیواری
آینه بخشیدیم
که تصور بکنیم
یک نفر با ماهست

ما زمان را دیدیم
خسته در ثانیه ها
باز با خود گفتیم
شب زیبایی هست!

بیخودی پرسه زدیم
صبحمان شب بشود
بیخودی حرص زدیم
سهممان کم نشود

ما خدا را با خود
سر دعوا بردیم
و قسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم

بیخودی داد زدیم
که بگوییم توانا هستیم
بیخودی پرسیدیم
حال همدیگر را
که بگوییم محبت داریم
بیخودی ترسیدیم
از بیان غم خود
و تصور کردیم
که شهامت داریم

ما حقیقت ها را
زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم
که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای
حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم

ما که را گول زدیم ؟!


بر گرفته از گروه پرشین استار