باغبان من بودم در همان نزديكي دخترم تنها بود در شب تاريكي
تو نگاهش كردي دل من مي لرزيد مشكل آن سيب نبود كه چرا دزديدي
مشكلم قلبي بود كه ز دختر چيدي
من دويدم سمت دختر تنهايم تو نگاهم كردي كه چرا مي آيم
سيب را من ديدم كه تو دادي دستش خواستم پس گيرم سيب را از دستش
غضبم از اين بد كه چرا با دزدي مي ربايي قلبي مي فروشي مزدي
سيب دندان زده انداخت به خاك چون كه او ميفهميد سيب دزديست نه پاك
مشكل از خانه نبود كه چرا سيب نداشت
مشكل از سيب نبود كه چرا دزديدي
مشكل از باغبان نيست كه چرا تند دويد
مشكل آن دختر نيست كه چرا رفت و نيامد هرگز
مشكلت خود هستي كه چرا فكر نكردي يك دم
عشق با دزدي همچو باديست كه آورده برد از دستت
دخترم را بردم كه نيافتد دستت
و تو گر گوش كني اين پندم
سالها سال اگر عشق وجودت پر شد
هرگز از عشق شكستي نخوري
وبماند يادت : " عاشق دزد خيانت كند آخر روزي "
و اگر عشق تو را مسكين كرد عاشقي اين باشد كه تو مسكين باشي
و به معشوقه خويش دست خالي بدهي
بهتر از دستي پر كه خدا نيز از آنجا دور است
پس بدان فرزندم
شايد آن سيب همان سيبي بود مثل آدم كه به حوا دادست
و من از كودكيم تا به كنون غرق اين افكارم
كه مگر آدم نيز خانه اش سسيب نداشت !؟
پایان...