پاسخ عاشق...(2)



من به تو خندیدم چون که می دانستم

 تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را

خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

فروغ فرخ زاد

دیگه نبینم مزاحم خواهرم بشی !!!  بگو خب!!!



نماز




جواني نزد شيخ حسنعلي نخودكي آمد و گفت

سه قفل در زندگي ام وجود دارد و سه كليد از شما ميخواهم

قفل اول اين است كه دوست دارم ازدواج سالم داشته باشم؛

قفل دوم؛دوست دارم كارم پر بركت باشد؛

قفل سوم هم دوست دارم عاقبت به خير بشوم.

شيخ نخودكي فرمود : براي قفل اول نماز را اول وقت بخوان.

براي قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان.

و براي قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.

جوان عرض كرد سه قفل با يك كليد!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟

شيخ نخودكي فرمود : نماز اول وقت شاه كليد است...

عاشق...(1)

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام،

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

حمید مصدق

لبخند بزن...


شب جلو تلویزیون خوابم برده بود
مامانم اومد ساعت 2 نصفه شب پتو انداخت روم بوسم کرد ،

 کلی هم قربون صدقم رفت

بعد موقع رفتن پامو لگد کرد،

 داد زدم و گفتم : اهههههههههههه پام داغون شد

جواب داد: خاک تو سرت کنن آخه اینجا جای خوابه؟


فقط یک زن ایرانی می تونه

روزی چند ساعت برنامه آشپزی نگاه کنه

و چند تا دفتر هم پر کرده باشه

 و آخرش همون کوکوسبزی برای شوهرش درست کنه!


هیچ وقت کار امروز رو به فردا ننداز...

فردا یه عالمه کار داری،
 
قشنگ بندازش واسه دو سه هفته دیگه که خیالــــــــــــــتم راحت باشه
...

توی شهر بازی تو بعضی از این وسایل بازیش باید یه دکمه ی "غلط کردم" هم بزارن
...
ادامه نوشته

هیشکی منو دوست نداره!؟


داستان کوتاه (4)... پیام..




پسرک بی‌آنکه بداند چرا، سنگ در تیر کمان کوچکش گذاشت

 و بی‌آنکه بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت.

پرنده افتاد، بالهایش شکست و تنش خونی شد.

 پرنده می‌دانست که خواهد مرد.

 اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت

 تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.

پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود

 تا شکار تازه خود را تماشا کند.

 اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود.

 

ادامه نوشته

غیرتی...

اون کیه سر اون درخت بالایی، برات جیک جیک می کنه هاااااااان ؟؟؟


قدرت خارق العاده تلقين...



می گويند شخصی سر کلاس رياضی خوابش برد.

وقتی که زنگ را زدند بيدار شد وباعجله دو مسأله

راکه روی تخته سياه نوشته بود يادداشت کرد و بخيال

اينکه استاد آنها را بعنوان تکليف منزل داده است به

منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر

کرد. هيچيک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته

دست از کوشش بر نداشت . سرانجام يکی را حل

کرد وبه کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد ، زيرا

آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غير قابل حل

رياضی داده بود.

 

اگر اين دانشجو اين موضوع را می دانست احتمالاً

آنرا حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقين نکرده بود

که مسأله غير قابل حل است ، بلکه برعکس فکر میکرد

 بايد حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی

برای حل مسأله يافت.

 

برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد.

ادامه نوشته