دانشجو ی دماوند


یکی از گرما غش کرده        یکی غر میزنه سرده

یکی لیلی یکی مجنون        یکی سرویس گم کرده

یکی دنبال استاده        یکی دنبال شاگرده

تو دانشگاه آزاد دماوند        یه میدون داره که گرده 

از این راه های طولانی        پر و پامون پر از درده

همه با مزه و شادن        تو خون هر کسی گرمه

توهم های گنجشکی        کشیدن دورمون نرده

بمیرم واسه اون موهات        شبیه تیغ میل پرده

چه ریشی داره دانشجو        که وزنش یک هزار پنده

تو جیب راستت ای بچه        یه تیغی داری که کنده

اگه هر کی خودش باشه        حراست هممون و برده

سوال اول ترمم        سوالای خز و گنده

چه روز خوبیه استاد        شماره کفشتون چنده

اجازه میدی دانشجو        بره دستشویی برگرده

تیم محبوبتون استاد        قرمزه ؟ آبیه ؟ زرده ؟

خلاصه لحظه های ما        شده پر شادی و خنده

کوه های بلند دانشگاه        خداییش مثل دربنده

من از بوق خروس تا خوندن بز        مثل آواز یک گسفند زنده

پی یک فافیه یک واژه تازه        زدم ذهنم رو بازم توی هر دنده

چه شعرای بی خودی گفتم        چی بود این قافیه ؟ ده





دانشجو ها


همه دانشجو ها بخوانند


به نام خداوند استاد ودرس

خداوند ان بچه های نترس

یکی قصه بشنو زمن همچو قند

دهم شرح حال یکی ارجمند

ز دانشجو و درس گویم همی

دهم شرح حالش به دنیا دمی

دم صبح کز خواب پا شود                 

بگوید من تو شما می شود

هزل گفتن و چرت و پرت و شعار

همیشه بود کارش از دست یار

سرصبح جوراب و کفشش کجاست

یکی زیر تخت و یکی گشته راست 

بشوید به هر سال جوراب خود

بگوید به دنیا همین است مد

قیافه نگو همچو دیو است و جن

به قول خودش کرده مویش فشن

دو سه ساعتی شانه بر مو کند

سرو گردن این سو آن سو کند

بخواند همیشه به هنگام درس

ندارد ز استاد و شاگرد ترس

دو جیبش زده تار و خالی ز پول

قیافه نگو همچو دیو است و غول

نگفتم من از نمره های جناب               

گمانم که رفته سر برگه خواب

سه یا چهار ترم بیفتد به ترم

نمیداند او فرق تبخیر و جرم

در آخر ندانست لیلی که بود

خر و خر مگس فرقشان در چه بود

بگرید او برای دو سه نمره ای

بگرید او پر کوزه و خمره ای

غذا خوردنش همچو اسب و نهنگ

تو گویی که با سفره می کرده جنگ

پر از قرص و کافور باشد غذا

پس از آنکه بخوردش بگیرد عذا

لباسش نگو چین و چاکش زیاد

دل و عاشقی تا ابد زنده باد

موبایلی همیشه به دستش بود

دلش عاشق چشم مستش بود

خدایا بلا ها از او دور کن

پشه ها و زنبور را کور کن